وبلاگ امیر حسین دلبری

والا من تا حالا نوستالوژی ننوشتم . اما یه ضرب المثلی هست که میگه نخوردی نون گندم ، ندیدی دست مردم ؟ . نوستالوژی که ننوشتیم اما نوستالوژی خوندیم .

سخته ، یعنی خیلی که نه اما سخته .

سخته چون خیلی وقته که تو وبلاگ ننوشتم و سخته که تا حالا نوستالوژی ننوشته باشی و بخوای بنویسی .

اما مثل همیشه بی ریا و ساده مینویسم . اولین بارهایی که معین گوش دادم رو اگه بخوام به یاد بیارم برمیگرده به سالهایی که بچه بوده  و بابام یه پیکان سفید داشت و یادمه پدر بزرگم میگفت اگه ماشینی دستگاه پخش کاست نداشته باشه بابات نمیتونه با اون ماشین حتی رانندگی کنه ، گر چه حالا پدر من حوصله شنیدن یه آهنگ با صدای آروم رو هم نداره اما پیکان سفید بابام اون موقع ها رادیو پخش " پایونر " داشت با بهترین باندهای موجود . حالا میتونید جاده های پر پیچ و خم شمال رو تصور کنید که یه پیکان مدل پژوئی از لا به لای پیچ و خمهای اون بالا میره و یه رادیو ضبط " پایونر " که داره  یه نوار کاست "سونی "  آبی توش هست که اهنگ های معین رو پخش میکنه . 

به قول استاد آراد که میگه همه چیز آدمها تا قبل از هشت سالگه شکل میگیره ، همه چیز من تو قبل از هشت سالگی همی آهنگ ها بود که من از بینشون بیشتر به معین علاقه داشتم . و معین با من بود تا در دوران دبیرستان که همه آلبومهای معین رو داشتم روی نوارهای کاسن " مکسل  یو آر " قرمز که با واکمنی که پدرم از مکه برام آورده بود گوش میکردم . ما بچه اون سالهاییم دیگه . بچه سالهای " مکسل یو آر " قرمز و واکمنی که حتی تو ایران یافت نمیشد و باید پدرمون از تنها کشوری که مسافرت به اون آسون بود یعنی همون " عربستان سعودی " برامون سوغات میاوردن .

من با همون " مکسل " های قرمز و همون واکمن جواهر سازی رو شروع کردم و زمانی که پشت میز کار میشستم همون آهنگها رو گوش میدادم ، و چیز پنهان کردنی نیست حتی اگر استاد حسین سناپور تو شب چهار شنبه سوری تو خونت بگه که " جوادترین " خواننده ای که سراغ دارم جز معین نیست و سعید برآبادی بگه که تو هنوز معین گوش میدی ؟ ....... 

حالا شاید کمتر ، ولی گاهی که دلم میگیره معین گوش میدم و دوسش دارم . خیلی شعر هاش رو و خیلی از آهنگهاش رو و پنهان نمیکنم . حالا اجازه میدید که یکی از ترانه هاش رو بنویسم ؟ و بیوگرافیش رو بنویسم ؟ ( همین الان دارم اهنگی از معین گوش میدم و همین آهنگ رو مینویسم ، شاید بهتر حس نستالوژی من رو منتقل کنه ) :










ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الف_دال در 90/01/28 و ساعت | Balatarin Share

در مبحث کارکردگرایی، منظور از کارکرد جواهرات، قابلیت استفاده از آنها می باشد که بدین منظور در نظر گرفتن رابطه های جسمانی بسیار اهمیت دارد. برای جواهرات ابعاد استانداردی با توجه به ابعاد آنتروپومتریک بدن در نظر گرفته شده است که تولیدکنندگان بر آن اساس جواهرات را در سایزهای مختلف، تولید می کنند. راحتی، انطباق با فرم بدن و ایمنی، جنبه های مهم رابطه جسمانی در جواهرات می باشند.

انگشتر:
انگشتر و حلقه از بین جواهرات دیگر بیشترین کاربرد را داراست. در طراحی انگشتر باید از لبه تیز اجتناب کرد. جدول زیر ابعاد استاندارد سایز حلقه ها را نشان می دهند.

سایز انگشتر

گوشواره:
در طراحی گوشواره، وزن و راحتی، دو فاکتور مهم می باشند. در طراحی گوشواره ها باید از وزن زیاد خودداری شود.

دستبند:
در طراحی دستبند ها نیز باید ازهرگونه لبه تیز اجتناب شود تا موجب ناراحتی پوست و همچنین گیر کردن به لباس ها نشود. نکته دیگر در طراحی دستبند های یکپارچه (بدون قفل) و النگو ها، در نظر گرفتن استخوان مچ است تا فرد هنگام به دست کردن یا درآوردن آن دچار مشکل نشود.

در نمودار زیر ابعاد دستبند ها را مشاهده می کنید.

طول دستبند اندازه افراد:
7 اینچ         صدک 5 زنان
7.5 اینچ      صدک 50 زنان
8 اینچ         صدک 95 زنان
8 اینچ         صدک 5 مردان
8.5 اینچ      صدک 50 مردان
9 اینچ         صدک 95 مردان


گردن بند:
برای گردنبند نیز باید فاکتور های قبلی مانند وزن مناسب و اجتناب از هر گونه گوشه و لبه تیز رعایت شود. ابعاد انواع گردنبندها، طوق ها و زنجیرها را در شکل زیر مشاهده می کنید.

سایز گردن بند

+ نوشته شده توسط الف_دال در 89/12/19 و ساعت | Balatarin Share

دومین نمایشگاه جواهرات الف - دال ( امیر حسین دلبری ) در ترنتو ......



 قول داده بودم بعد از نمایشگاه اول مفصلا در مورد نمایشگا بنویسم . اما این روزها بیشتر مشغول طراحی کردن و آماده کردن خودم برای کلاسهایی که قرار است در موسسه ماه مهر برگزار میشود هستم . کلاسهایی که که قرار است کنار استاد تناولی تدریس کنم . در واقه مدرسین این کلاسها  استاد تناولی ، من و خانم  مونا پاد هستند و چه لذت بخش است در کنار استاد بودن . در کنار استاد بودن نه به عنوان شاگرد که در کسوت مدرس . و این نشانگر لطف و اعتماد استاد تناولی است که امیدوارم بتوانم استاد را رو سفید کنم . 

در مورد نمایشگاه ترنتو میتوانم بدون اغراق بگویم که اگر لطف و محبتی که خانم بهار داعی به من و کارهاری من نداشتند میسر نبود . در واقع هر چه فکر کردم نتوانستم کلماتی را در ذهن خودم کنار هم بچینم که در خور قدردانی از دوست بزرگواری همچون بهار داعی باشد . اما میخواهم داستان آشنایی خودم و بهار داعی را بگویم که برایم جالب و به یادماندنی است .

با بهار در فیس بوک آشنا شدم ، سایتش را دیدم و کارهایش را دوست داشتم ، او نقاش قابلی است که بیشتر آثارش نقاشی خط است . کارهایش نوعی روح زنانه و احساس خاصی دارد که بسیار دوست میدارم . اما اینکه چطور شد که این هنرمند نقاش و این دوست ندیده برگذار کننده نمایشگاه من در ترنتو شد بر میگردد به شو جواهرات سال گذشته من در تهران و در ژانویه سال گذشته که قرار بود در آن دوستانی که خارج از ایران هستند و در این فرصت به ایران می آیند را در شبی کنار هم جمع کنم و کارهایم را برایشان به نمایش بگذارم و از کارهای جدیدم بگویم .

نام بهار داعی در میان دوستانی که قرار بود دعوت شوند نبود و لیست مهمانها هم تکمیل بود ، چند روز مانده به شب شو وقتی که دعوتنامه ها را ایمیل میکردم و سایتم را به روز میکردم  بهار داعی هم آنلاین بود و سلام حال و احوالی کردیم و چند کار جدیدم را برای او فرستادم تا ببیند و نظرش را به عنوان هنرمندی که روی خوشنویسی کار میکند به من بگوید و با چنان ذوق و تشویقی از سوی بهار مواجه شدم که به او گفتم که ای کاش در ایران میبود تا کارهایم را از نزدیک میدید و بیشتر با هم گپ میزدیم و بهار جواب داد که اتفاقا در ایران است و در تهران . همان شب برای شب شو دعوتش کردم .

در شب شو چنان دیدن دوستانی که بیشتر از طریق اینترنت در تماس بودیم مرا ذوق زده کرده بود و دیدن این همه دوست خوب از نقاط مختلف  دنیا که به احترام من و کارهایم آمده بودند چنان مرا به وجد آورده بود که از بهار داعی  فراموش کردم و یادم رفت که چنین مهمانی دعوت کرده ام ، تا اینکه در زمان نمایش کارهای جدید خانمی که از اول مهمانی ساکت و آرام یک گوشه نشسته بود به جلو آمد و دیوان حافظی را که کادو کرده بود به من داد و برای کارها و نمایشگاه به من تبریک گفت و در پایان صحبتهایش خودش را معرفی کرد و من تازه یادم آمد که زودتر خودم باید سراغش را در میان مهمانان میگرفتم و به او خوش آمد میگفتم.

حالا زمانی نه چندان زیاد از آشنایی من و بهار میگذرد و تشویقهایش و دلگرمی دادنش و  تشویق من برای نمایشگاه ترنتو و در نهایت پذیرش تمام هماهنگیها و کارهای نمایشگاه از سوی بهار که جبران هر یک از آنها برای من بسیار دشوار است  میگذرد ، اما آن دیوان حافظ که همان شب با آن در کنار بهار تفالی هم به آن زدیم همیشه یادآور آن شب است و دوستی بین ما روز به روز عمیقتر میشود . باشد که روزی جبران زحماتش را بکنم .

+ نوشته شده توسط الف_دال در 89/09/23 و ساعت | Balatarin Share
نمایشگاه جواهرات الف _ دال (امیر حسین دلبری ) در ترنتو . به همت و لطف دوست بزرگوار خانم بهار داعی . 




 در مورد این نمایشگاه مفصلا خواهم نوشت .

+ نوشته شده توسط الف_دال در 89/08/18 و ساعت | Balatarin Share

در آستانه 29 سالگی 


در آستانه 29 سالگی ، نام این پست وبلاگم  است . مرا یاد شعر شاملو می اندازد که می گوید : باید ایستاد و فرود آمد ، بر آستان دری که کوبه ندارد ، چرا که اگر به گاه آمده باشی ، دربان به انتظار توست ، و اگر به ناگاه ، به در کوفتنت بی پاسخ . و این روزها چه بیهوده می کوبم بر دری که دربانی به انتظارم نیست .
سخن گفتن از مرگ در آستانه 29 سالگی چه تلخ به نظر می آید ، اما همچنان که تلخ است باید همچون شرابی تلخ آن را مزه ، مزه کرد و روی زبان غلطاند تا اندک اندک جذب خون شود . حقیقت را که تلخ است ، مرگ را و زندگی را که شاید همین باشد .
مهر ماه شاید برای برای بسیاری تنها یادآور دلهره و اضطراب یک سال تحصیلی جدید باشد ، اما برای من چیز دیگری هم برای گفتن دارد ، نزدیکی یک سال دیگر به پایان زندگی ، آن هم اگر قرار بر مرگ طبیعی باشد . تنها خواهش من در آستانه 29 سالگی این است که تحمل کنید ، صبوری کنید و تا پایان این مطلب همراهم باشید .

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود         وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

وصیت نامه حسین پناهی را خواندم برای چندمین بار و خواستم چون وصیت نامه ای بنویسم شاید ، اما مدام یاد نمایشنامه چیزی شبیه زندگی نوشته حسین پناهی افتادم . نمایشنامه ای که سال 77 با دوستانم این نمایشنامه را برای اجرایی در شهرستان سبزوار کار کردیم و دیالوگهایش مرا تکانی داد :
ما فرزندان این قرن کافریم ، قرن مانیفست های سیاه نیچه ، تزهای خاکستری بکت ، و آنتی تزهای مسخ پاپ اعظم .
ما ماهی های ازون برون محکوم به ماهیتابه واقعیتیم . از ملکوت چراهای کودکانه به قعر ظلمانی بایدهای بزرگسالی تبعیدمان کرده اید بی آنکه بدانیم چرا ؟
ما شنا را بعد از غرق شدن یاد گرفته ایم و دفاع را بعد از مرگ .
و به زودی در زیر خاک خواهیم خفت ، خاکی که به هم مجال ندادیم تا دمی بر آن بیاساییم .
همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که زخمهایت زخمهای مکررم بودند ، نخهای آبیم تمام شده اند و بقچه چهل تیکه دلم ناتمام ماندند ، باید پسش از بند آمدن باران بمیرم .
اما نتوانستم وصیت نامه ای بنویسم . انگار زود بود برای نوشتن وصیت نامه و تلاشم بیهوده بود و بیهوده بر دری میکوفتم که دربانی به انتظارم نبود . 


روزهایی در زندگی هر کس هست که نمی توان آنها را روزهای معمولی نامید . روزهایی که من نام آنها را روزهای شیدایی و بی قراری می نامم . گر چه این روزها بعد از سپری شدن آنها برای من شهرت و جایگاهی خاص به ارمغان آورده ، اما روزهای سخت و پر فراز و نشیبی بوده . روزهایی که شیدایی کرده ام و طراحی ، روزی دو پاکت سیگار کشیده ام و طراحی ، بی قراری کرده ام و طراحی ، دلتنگی کرده ام و طراحی ، تنهایی کشیده ام و طراحی ، موسیقی گوش داده ام و طراحی ، بی خوابی کشیده ام و طراحی ، درد روح را تحمل کرده ام و طراحی ، خود را حبس خانگی کرده ام و طراحی .
این روزها که در آنم بی شباهت به آن روزها نیست . خود را حبس خانگی کرده ام و فقط کتاب می خوانم و طراحی میکنم . فقط حدود دو بسته کاغذ را پرینت گرفته ام از مقالات و مطالب اینترنتی و خوانده ام و دست به دامن کتابهای شعر و رمانها شده ام . بعد از ده سال دوباره صد سال تنهایی مارکز را خواندم ، فرانی و زوئی را خواندم و سمفونی مردگان عباس معروفی را خواندم تا به این جمله برسم که : « فرزند بد به انگشت ششم ماند که چو باشد ، زشت است و بی ترکیب و چو ببریش ، درد است و زخم » . و یادم آمد که من همان فرزند بد هستم که بودنم زشت است و بی ترکیب ونبودم درد است و زخم . اما می خواهم که باشم ، تحمل کنید و بپذیرید من را چرا که شاید انگشت ششم روزی به کار آید .
هر چیز که خوار آید           روزی به کار آید
ببخشید من را بابت این ناله های مکرر . اما اینها حرفهایی بود در آستانه 29 سالگی . به قول محسن نامجو که در فیلم دیازپام 10 می گوید: « تا حالا که نصفش گذشته ، 28 سال از عمرم تموم شده و تا اینجا که راضی بودم .....» باید بگم که تااینجا راضی بودم اما تصمیمی گرفتم . اینکه در روز تولدم در کافه ای برای دوستانم و آنهایی که کارهایم را دوست دارند طراحیهای جدیدم را رونمایی کنم و برایشان از کارهای جدیدم بگویم تا بدانند و بدانم که در آستانه 29 سالگی چه کرده ام و چه می خواهم بکنم . پس منتظرتان هستم .

+ نوشته شده توسط الف_دال در 89/07/18 و ساعت | Balatarin Share
نگاهي به نمايشگاه زيورآلات «اميرحسين دلبري» در گالري «نامي»

       رقص نقره‌اي نستعليق و جلوه‌گري نقوش ايراني

زيورآلات را مي‌توان شامل هنرهاي كاربردي دانست. آنچه كه زيورآلات را به هنر پيوند داده است، طراحي شكل و ظاهر زيورآلات و نقوش به كار رفته بر آنهاست.


طراحي زيورآلات در ايران با وجود حضور كم‌رنگ طرح‌هاي محلي و سنتي كه در مناطق مختلف ايران به كار مي‌رود، همواره به صورت محسوسي در احاطه و سيطرة طرح‌هاي غربي بوده است. طرح‌ها و نقش‌هايي كه هر بار با ظاهري نو و ذائقه‌پسند، پاي به ميدان مي‌نهند و خيلي زود چشم‌ها را به تسخير خود در آورده و دلها را مي‌ربايند.

طرح‌هاي غربي زيورآلات در ايران يا عيناً كپي مي‌شوند و با ظاهري نه‌چندان ظريف، برخلاف نمونه‌هاي اصل خود، در بازار ارائه مي‌شوند يا اين كه بخش‌هايي از طرح اصلي غربي گرفته مي?شوند و با تلفيق با طرح‌ها و نقوش ديگر به كار مي‌روند.

اما در اين ميان، امير حسين دلبري، هنرمند نوآور جواني است كه از سر علاقه به هنر ايراني، به طراحي و ساخت زيورآلات برگرفته از هنرهاي معماري، خوشنويسي و نقوش ايراني همت گماشته است و در راستاي بازسازي و ارتقاء فرهنگ ايراني، نگاهي نو به طراحي و ساخت جواهرات افكنده است.

چندي پيش آخرين نمايشگاه زيورآلات اميرحسين دلبري با طرح‌هاي ايراني در گالري «نامي» خانه هنرمندان ايران برگزار شد. در اين نمايشگاه كه از اول تا چهارم شهريور برگزار شد، 48 اثر شامل گردن آويز، انگشتر، گوشواره و دكمه سردست از جنس نقره به نمايش درآمده بود.

زيورآلات اين نمايشگاه در شكل‌ها و نقوشي آشنا و ايراني جلوه‌گري مي‌كردند و سياه‌مشق‌ها و خوشنويسي‌هاي نستعليق و اشعار آشناي ايراني، نقوش ساساني و اسليمي يا كلمات و حروف فارسي همنوا با عرفان در هيأت زيورآلات، طرحي نو در اين زمينه انداخته‌اند و براي چشم‌هاي جوياي زيبايي و تازگي جذاب مي‌كردند.



لینک روزنامه اطلاعات


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الف_دال در 89/06/24 و ساعت | Balatarin Share

نه از رومم نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم



همچنان استوارم به راهم ، به عقایدم ، کارم و آن راهی را که شروع کرده ام به پایان میرسانم . این روزهایم که میگذرد مصداق شعری است که گاه آن را زمزمه می کنم و خالی از لطف نیست تحریر چند بیتی از آن:

وقتی نوازشهای چنگالی و خرچنگی

                                                گل میکند در دستهای سربی و سنگی

وقتی در این دنیای بی روح مدرنیته

                                              چیزی نمی بینی به غیر از فقر فرهنگی

وقتی تمام شهر را یکباره میگردی

                                        در حسرت یک جو صداقت یا که یک رنگی

وقتی نگاهت را نمی فهمند آدمها

                                      پر می شوی از لهظه های تلخ دلتنگی

وقتی که خم به ابرویت نمی آری

                                           راه خودت را می روی با اینکه می لنگی

یعنی که با وجود این همه آزار

                                       با مشکلات خویش مثل مرد می جنگی

می دانستم که در ایران قانون کپی رایت نیست و ممکن است کارهایم را کپی کنند و یا شبیه آن را بسازند . پس محتاتانه کار میکردم و سعی میکردم طرح هایم را هر جائی به نمایش نگذارم . اما در میانه راه سعی بر راه اندازی گروهی داشتم که بتوانم طراحان جواهر را گرد هم بیاورم و شاید انجمنی تاسیس کنم که بتواند حقوق معنوی آثار طراحان جواهر را حمایت کند و تجربیات و تحقیقاتم را در اختیارشان بگذارم و نگذارم به بیراهه هایی که پا گذاشته ام پا بگذارند و دلسوزشان باشم . اما از نظر مالی چندان تامین نبودم که بتوانم هزینه های آنها را بپردازم و حامی مالی برای گروه پیدا شد به نام «رومی » . نامی که نه نشانی داشت و نه کاری روی آن شده بود و هنوز به راه نیافتاده بود پس دوستان را برای همکاری با رومی تشویق کردم و خود در جلوخان صف به رومی پیوستم تا رومی را مامنی بدانم و با سرعت بیشتری به سمت هدفهایم حرکت کنم . اما رومی علاوه بر ضمن مدیر هنرمند ش چون هر حامی مالی دیگری خواسته هایی داشت که با اخلاق هنری و ارزشهای هنری جور در نمی آمد و بعد از نمایشگاه مشهد دو عضو از پنج عضو گروه از ما جدا شدند . من اما همچنان ماندم و سعی کردم فضا را آرام کنم تا بیشتر هنرمندانه باشد تا بازار مابانه . در فاصله نمایشگاه مشهد تا نمایش خصوصی آثارم  اما ناملایمات و بی احترامی هایی دیدم ، بی توجهی ها و کار شکنی ها دیدم و دم بر نیاوردم و کج دار مریض راه را آمدم تا مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی کسی در جایی . بعد از نمایش خصوصی نوبت نمایشگاه آثار من در خانه هنرمندان بود و ناملایمات رومی که کارشکنی میکردو سعی بر آن داست تا به هر نحو این نمایشگاه برگذار نشود من اما با تمام قوا خود را برای نمایش آثارم حاضر کردم و علاوه بر سنگ اندازی های رومی نمایشگاه را برگذار کردم و وقتی خود را از جانب رومی محروم برای نمایش آثارم با نام خودم دیدم و حقوق معنوی آثارم را در معرض خطر دیدم در حالی که به رومی آمده بودم تا مامنی باشم و حقوق معنوی را حمایت کنم به ترک رومی همت گماشتم و ترک کردم رومی را در حالی که هنوز تعدادی از آثارم در آتلیه رومی باقی بود . برای بردن آنها به رومی رفتم و حرفهای جالبی شنیدم . از آن جمله این که اینها کارهای رومی هستند و اینها کارهای ماست و ..... . از آنجا بیرون آمدم و فرض بر آن گذاشتم که کارهایی را گم کرده ام . اما این ادعاها تمامی نداشت و شنیدم که مدعی شده اند که این طرح ها از آن رومی بوده و این من بوده ام که در امانت رومی خیانت کرده ام  . شنیدم که می خواهند کارهایم را کپی کنند و ...... . در باب رومی حرف بسیار دارم برای گفتن که در همین وبلاگ خواهم نوشت . اما نکته ای که برایم ارزش بیشتری دارد گفتنش این است که من همچنان به راهم ادامه میدهم و گیرم که چند طرح را کپی کردند ، ذهن مرا که نمیتوانند کپی کنند . اول آنکه  باز طرح هایی خواهم زد بهتر و زیباتر از قبل( گیرم که میزنید ، گیرم که میکشید . با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید ؟ )  . دوم آنکه کسی که به دانشگاه فردوسی دعوت شد برای نمایش کارهایش و نقد و بررسی آنها الف – دال بود نه رومی . سوم آنکه آنها که در این سالها حامی الف – دال بودند و کار خریدند، که اشخاص کوچکی هم نبودند و گاه وزنه ای در فرهنگ و هنر این مرز و بوم به شمار میروند الف – دال را میشناسند نه رومی را چرا که خود همینها الف – دال را ساختند و راهنمائی کردند و نقد کردند و به قولی دست در دست گرفتند و پا به پا بردند تا شیوه راه رفتن آموختند . چهارم آنکه پرونده و کارهای الف – دال برای همه کس روشن است و دیده اند که چگونه روند طرح هایش رو به این سمت رفته و چگونه کار کرده و گاه نظاره گر سختی های این دوازده سال جواهر سازی کردنش بوده اند و حتما کار کردن با رومی را به حساب خطایی می گذارند که قابل بخشش است و باز یاریش خواهند داد تا الف – دال باشد . پنجم آنکه نمایشگاه خانه هنرمندان ، نمایشگاه کافه رمنس ، نمایش آثار در دانشگاه فردوسی ، شرکت آثار در بینال طراحی جواهر ایران ، نمایش آثار در سایت « جولری آرتیست» و مصاحبه با روزنامه ها و خبرگذاریها و معرفی وی را به عنوان بنیان گذار مدرنیسم ایرانی در جواهر سازی را که در مقاله روزنامه جام جم آمده بود و ............ را همراهان الف – دال فراموش نمی کنند و می پرسند پس رومی در زمان وقوع اینها کجا بود ؟ . ششم آنکه نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم ، همان الف-دال ، حتی پر کار تر و قوی تر .................
+ نوشته شده توسط الف_دال در 89/06/14 و ساعت | Balatarin Share

میدونم که توجیهی بیشتر نیست که بگم سرم شلوغه و وقت نمیکنم که وبلاگم رو به روز کنم . اما باور کنید که سرم شلوغه . توی پنج ماه گذشته چهار بار نمایشگاه داشتم ، چه خصوصی و چه عمومی . از نمایشگاه بین المللی جواهرات مشهد شروع شد و همایش دانشگاه فردوسی برای نمایش کارهام و نقد و بررسی اونها و بعد شو خصوصی کارهای جدیدم و رونمائی از اونها و آخریش که نمایشگاه خانه هنرمندان بود که هنوز تمام نشده . خیلی دلم میخواست بشینم و یه دل سیر تو وبلاگم چیز بنویسم اما نمایشگاهها و سفارشات و تدریسهای خصوصی اجازه نمی داد و هر چی از چیزی ننوشتنم تو وبلاگ می گذشت توقم برای مطلب نوشتن بالا میرفت . هی می گفتم باشه که یه مطلب توپ بنویسم که جبران مافات بشه . که نشد . در ماقع این جور مطلبهایی مثل اینی که الان می خونین من اسمش رو میذارم آب بستن به وبلاگ ، نه مطلب . خودم اعتراف میکنم . اما هر چی من این چند وقت چیزی ننوشتم کلی برای من تو وبسایتم پیغامهایی گذاشتن که من نمی دونم چطور جواب محبتهاشونو بدم و تنها برای تشکر میتونم چند تا از اونها رو تو وبلاگم بذارم که خیلی هم آب به وبلاگ نبسته باشم . آنچه که در زیر میارم چند تا از پیغامهای جالبیه که تو وبسایتم نوشتن و برای من کلی ارزش داشت .همین .

متین میری | ايميل: ...........................| وبسايت: http://matin-matinmiri.blogspot.com

پيام: سلام و درود بر شما وقتی در نمایشگاهی که در خانه هنرمندان دایر کردید از کارهای بی نظیرتون بازدید کردم شگفت زده شدم و آرزو کردم که کشورم و مردم آن قدر شما رو بدانند ، به نظر من کارهای شما باید در معتبرترین موزه های دنیا به نمایش گذاشته بشه تا تمام دنیاببینند ایران هنرمندان بزرگی داره. پایدار باشید و من به شما و امثال شما افتخار می کنم.


• وحید عباسی | ايميل: ........................ | وبسايت: http://

پيام: با سلام من از نمایشگاه شما در خانه هنر مندان بازدید کردم . میخاستم در صورت علاقه شما به گسترش فعالیت ، به صورت حضوری در مورد نمایندگی انحصاری وفروش آثارشما در شیراز در یک مکان منحصر بفرد در بازار وکیل ملاقات کنیم. با تشکر


ايميل: ................................. | وبسايت: http://www.jadidonline.com/
پيام: آقای دلبری عزیز سلام امیدوارم که خوب باشید من خیلی اتفاقی و از طریق فیسبوک از هنر شما مطلع شدم و چند نمونه از کارهای شما را دیدم به نظرم خیلی جالب و یکتا آمدند من خبرنگار مالتی مدیا در لندن هستم و دوست داشتم اگر شما این فرصت را بدهید در مورد هنر شما گزارش مالتی مدیا برای جدید آنلاین درست کنم. دو نمونه از کارهای خودم را برای شما می فرستم که در صورت تمایل آنها را ببینید تا با نحوه کار ما بیشتر آشنایی پیدا کنید: http://www.jadidonline.com/story/20072010/frnk/zahiro_doleh_cemetery http://www.jadidonline.com/story/24062010/frnk/soudabeh_farrokhnia ممنون می شم اگر این فرصت را در اختیار من قرار دهید منتظر جواب شما هستم با مهر آزاده حسینی


• معین الدینی | ايميل: .......................... | وبسايت: http://mosalasart.blogfa.com

پيام: سلام آتلیه هنرهای تجسمی مثلث با فضا، امکانات و شرایط مناسب آمادگی همکاری با شما می باشد. آدرس (شهرک ژاندارمری) بزرگراه جلال آل احمد ب....................


Aida Mirhadi | ايميل: ...................... | وبسايت: http://
پيام: would u pls inform me about your next show? thanks,

• محسن بابایی | ايميل: ........................ | وبسايت: http://gut86.com
پيام: با سلام. اثری زیبا و در خور تقدیر است. وقتی این انگشتری را مشاهده کردم این جمله به ذهنم آمد که « هنر نزد ایرانیان است و بس» امیدوارم که در کارتان موفق باشید و هنر ایرانیان را به جهانیان معرفی کنید.


• nasim irani | ايميل: .......................... | وبسايت: http://

پيام: salam va khaste nabashid man daneshjoye karshenasi arshad gerayesh naghashi hastam va payanamee daram ba onvane baresi zivar alat,mamnon misham age dar in zamine ba man hamyari  konid ba tashakor



+ نوشته شده توسط الف_دال در 89/06/02 و ساعت | Balatarin Share
این روزها همه با مرغابی حال میکنند ، شما چطور ؟

 

آنتوان چخوف نمایشنامه ای دارد با نام ایوانف . در این نمایشنامه صحنه ای هست که سه تن از شخصیت های مرد نمایش دورهم جمع شده اند و از خوشمزه ترین چیزهای دنیا حرف می زنند . دوست داشتم من هم یکی از شخصیت های آن نمایش بودم و در جواب همه آنها که خوشمزه ترین چیزی را که خورده بود و آن را خوشمزه ترین چیز دنیا می دانستند میگفتم که خوشمزه ترین چیز دنیا میلانو است .

میلانو نام غذایی ایتالیایی است که آن را رستوران مرغابی میفروشند . در واقع غذای ویژه رستوران مرغابی است که اگر چه این غذا در لیست منوی رستوران نیامده ولی پر طرفدارترین غذای این رستوران است . قیمت آن هشت هزار و پانصد تومان است و حتی آدمهای پر خوری چون من قادر به خوردن یک ساندویچ کامل آن نیستند و سر آشپز که کاملا واقف به این قضیه است این ساندویچ را از وسط به دو نیم میکند پس پیشنهاد میکنم اگر قصد خوردن میلانو دارید حتما یک همراه پر خور با خود به رستوران ببرید . این رستوران در خیابان تخت طاووس خیابان یوسفیان واقع است و جایی برای نشستن ندارد جز چند نیمکتی که در کنار خیابان گذاشته است و باید یا در کنار خیابان غذای خود را میل کنید یا آن را به منزل ببرید و یا حتی در ماشین خود که در خیابان یوسفیان پارک کرده اید غذا را  نوش جان فرمائید گر چه پیشنهاد میکنم مقدار زیادی دستمال کاغدی در هنگام خوردن این غذا همراه داشته باشید چرا که سرشار از روغن و سس می باشد . میلانو یک سانودیچی با طول 40 ،عرض 20 و قطر 10 سانت که مملو از انواع ژامبون و گوشت گوساله ، غاز ، کوسه و مرغ است .

چند روز پیش یکی از دوستان پرسید که چگونه مطالب وبلاگ خود را انتخاب میکنی و مینویسی . و به او جواب دادم اصلا به این نکته توجه نکرده ام و این بار که بخواهم مطلب جدیدی بنویسم حتما به تمام مراحل آن از انتخاب موضوع تا نوشتن مطلب توجه میکنم و برایت می گویم . بعد از آن دیدار اولین مطلبی که قصد نوشتن آن را کردم همین میلانو بود . قصد خوردن میلانو کردم و به رستوران مرغابی رفتم  و در تمام مدت به همه چیز با دقت بیشتری نگاه کردم مانند جمله :«این روزها همه با مرغابی حال میکنند ، شما چطور؟ .....»که در فیش صندوق رستوران حک شده بود و من آن را برای عنوان مطلبم انتخاب کردم .

در تمام طول مدت خوردن میلانو به نوشتن مطلب وبلاگ فکر میکردم و اینکه از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم و اینکه چگونه پایانی داشته باشد . در همین افکار بودم که غذایم تمام شد و نوشابه ام را سر کشیدم . گاز نوشابه بسیار زیاد بود و هوس کردم که باد گلو را با خیال راحت و با صدای بلند خارج کنم پس سریعا به سمت تاریکی رفتم و همین طور که در پیاده رو میرفتم با صدای بلند آروغی زدم که ناگهان صدای جیغ خانمی مرا به خود آورد . متوجه شدم که یکی از همین مشتریان رستوران مرغابی در ماشین خود منتظر آماده شدن سفارش هستند و این صدا آنقدر بلند بوده که علاوه بر چندش حاصله این خانم را ترسانده . هیچ نگفتم و در تاریکی حل شدم و با سرعت از آنجا دور شدم .

 

+ نوشته شده توسط الف_دال در 89/03/03 و ساعت | Balatarin Share

نگران نباش اما.....

روز آخری که از سبزوار به تهران می آمدم مادرم به کناری کشید مرا و گفت : کمی به زندگی شخصیت سر و سامان بده ، آنقدر خودت را غرق در کار کرده ای که از خودت قافل شده ای . میگویم نگران نباش همه چیز آرومه ، همه چیز درست میشه .

به قولی که داده بودم عمل کردم و گروه طراحان جواهرات را راه اندازی کردم و تعدادی از شاگردان و دوستان طراح هم به عضویت آن درآمدند اما این تازه شروع کار بود باید برای گروه اسم انتخاب کنم و گروه را برای نمایشگاه بین المللی مشهد آماده کنم . مسعود تلفن میکند و میگوید کارهای من آماده نیست فکر میکنی تا نمایشگاه کارهام برسه  و جوابش میدهم : نگران نباش ، کمکت میکنم کارهات رو آماده کنی . احسان از مشهد تلفن میکند که برای نمایش کارهایم از چه نوع قاب و پایه ای استفاده کنم و من میگویم نگران نباش قابها را آماده میکنم و به مشهد می آورم . هما میگوید کارهای من نسبت به بقیه بچه ها ضعیفتره ،کمکم کنید که طرح های بهتری انتخاب کنم و بسازم و می گویم نگران نباش با هم از بین کارهایت بهترینش را انتخاب میکنیم . در بین کارهای روزانه ام تلفنم زنگ می خورد و با خود فکر میکنم که باز هم باید کسی را از نگرانی در بیاورم ، اما استاد تناولی است ، جواب میدهم و خوشحالم که به ایران برگشته اما تا می خواهم کمی از مشکلاتم بگویم و از او کمک بخواهم می گوید کارهای کارگاه کلی عقب است و کلی سفارش داریم که باید چند ماه قبل تحویل می داده ایم و نداده ایم و من باز جواب می دهم نگران نباشید ، به کارگاه می آیم و کارها را رو به راه میکنم . ایمیلی از دانشگاه فردوسی مشهد دریافت میکنم که خلاصه سخنرانیم را که قرار است در همایش آسیب شناسی طراحی جواهرات در دانشگاه ارئه دهم برایشان بفرستم  و به کاغذهای نا مرتب روی میزم فکرمیکنم و تمام کردن متن سخنرانیم و جوابشان میدهم که نگران نباشید در همین چند روز آینده برایتان میفرستم . ماندانا تماس میگیرد و میگوید عکاسی کارهایش را کی انجام دهیم میگویم نگران نباش . از خانه هنرمندان تماس میگیرند و میخواهند تصویر کارهائی که برای نمایشگاه می خواهم ارائه دهم را برایشان ببرم ،میگویم نگران نباشید . گرافیست عکس کارها را می خواهد می گویم نگران نباش . یک سفارش دهنده سراغ طرحهایش را میگیرد و میگویم نگران نباش . برادرم برای مراسم عروسیش نیاز به کمک دارد و می گویم نگران نباش .

به اتاقم پناه میبرم تا کتابی از کتابخانه بردارم و بخوانم و چشمم به کتاب نگران نباش نوشته مهسا محب علی می افتد ، بی خیال می شوم و به مادرم تلفن میکنم و میگویم که همه چیز خوب پیش میرود و نگران نباشد حال من خوب است و هیچ مشکلی نیست و در دلم میگویم :  اما تو باور نکن .

+ نوشته شده توسط الف_دال در 89/02/01 و ساعت | Balatarin Share